داستان ما برمی گردد به یک خاطره کودکی ، که بگذارید برایتان تعریف کنم .
کلاس اول دبستان بودم که از طرف مدرسه به یک فرهنگسرا به عنوان اردو رفتیم ، یادم می آید انجا یه خانم مجری بود و یک آقای دلقک از بین بچه ها چند نفری را انتخاب کردن که از قضا یکی از آن بچه ها من بودم و ما را روی سن (صحنه) بردند و تک تک از ما پرسیدند که بزرگ شدید دوست دارین چه کاره شوید ، یکی از بچه ها گفت معلم دیگری گفت دکتر و همان طور شغل های روتین که هر بچه ای در کودکی پاسخ می دهد به من که رسید وقتی گفت دوست داری بزرگ شوی چه کاره شوی گفتم نقاش ، اقای دلقک خندید گفت : نقاش ساختمان ؟ منم با چهره ی گرفته از اینکه منظورم رو متوجه نشده بود گفتم نه نقاشی بکشم .
حال نوبت به این رسید که آقای دلقک بچه هارو با شغل های انتخابی اینده شان به چالش بکشد مثلا به دختر بچه ای که گفته بود دکتر گفت من دلم درد می کند حالا چیکار کنم و بچه ی دیگری که گفته بود معلم گفت به من درس یاد بده و هر کودکی به اقتضای سن خود پاسخی داد که انگار مناسب و مورد نظر اقای دلقک نبود تا اینکه نوبت من رسید به من گفت : خب خانوم نقاش اگه راست می گی پس من رو نقاشی کن ، منم بعد از گرفتن قلم و کاغذ شروع کردم به نقاشی اقای دلقک ، قشنگ خاطرم هست وقتی کار نقاشی ام تمام شد و اقای دلقک به نقاشی نگاه کرد ، چهره اش پر از نگاه تحسین امیز شد و به من گفت افرین چه نقاش خوبی می شوی و بعد به بچه های حاضر در سالن گفت من را تشویق کنند و جایزه ای به من تعلق گرفت .
بله دقیقا از همان جا رویای هنر شکل گرفت و امروز در کنار شما می خواهیم به این رویا جامعه ی عمل و تحقق بپوشانیم .